تبليغاتX
ミ★ミ بگو که رویا نیستミ★ミ


ミ★ミ بگو که رویا نیستミ★ミ

انتظار سخته، فراموش کردن هم سخته اما اینکه ندانی باید انتـظار بکشی یا فراموش کنی از همه سخـــــت تره

اشکـــــام آماده ان تا بیان... بـــــارها بـــــدون حضــــــورت باریده ان روی لحظه هایم روی لحظه های غریب

نبودنت چند بار این سوال را پرسیدم و جواب نگرفتم؟«چــــــرا تمــــــام نمیشــــــه این روزها؟!...» این بار

گریــــــه نمی کنم... پرده ی اشکامــــو کنار می زنم. نمی خواهم طرح لبخندت تار بشود معنــــــــــــــــــــا

می دونی چقدر دلم برای لبخندت تنگ شده بود؟هر چند تمام این روزها، تمام این دقایق کنارم بود،اما

 هر بار که نگاهت میکنم چیز دیگیه چقد لبخند نازنینت را دوست دارم چقدر سوختن تویه برق نگاهت

لذتبخش است...چقدر زیبا شدی نازنینم... بارها و بارها این جوری دیدمت؛ و هر بار زیباتر، و زیباتر...

دستت را به من بده می خواهم دستان مقدست را نوازش کنم می خواهم خیره شم به چشمای

خوشگلت ، دستهات و بالا بیارم و بدونه انکه چشم از نگاهت بردارم ببوسمشون هر دو دستت رو تمام

انگشتهات و تو همین طور زیبا لبخند بزنی می خواهم گم بشوم میان دستانت..صورتم را بگذارم روی

 شونت  معنــــــــــــــــــــا، توی حریم امن آغوشت پناهم می دهی؟ خستگی راه سفر را از

 شانه هایم برمی داری؟سرم را روی زانوت می گیری که موهایم را نوازش کنی و من تا ابد بیدار باشم

 که رویایی دلنشین تر از حضورت وجوت ندارم؟

معنــــــــــــــــــــا... میدونی چقدر دوســــــــــــــــــــت دارم؟

حرف دل مــــــن بــــــــاران نیست باران سخاوت بزرگیست که عاشقــــت میکند ، آنقدر که همه غمهارا به

 فراموشی میسپارم ،آخ...تشویشی دو دلم کرده است ،تشویشی که هیچ شباهتی به تو نداردپشت

این دیوارهای مه آلود کسی هست که دستهایمان را میفهمد، شاید خاکستری که از نگاهت میچکد

حــــــــــــــرف دل مـــــــــــن باشـد ، نمیــــدونــــــــم ولـــــــــــــــی باور کـــــــــــــــن ، تـــــــــــا تـــــــــــو

 نبــــــــــــاری بــــــــــــــاران حـــــــــــــــرف دل مـــــــــــن نیست چقد گم شدام ،

چقــــــــــــــــــــدر دیــــــــــــــــــــر چقــــــــــــــــــــدر دوربــــــــــــایــد کســـــــــــــــــی بیـــــــــــایــد

 و زخم هامــــــونــــــو دونــــــه دونــــــه بکاره باید کســــــی هوای پنجره ها را داشته باشــــــد و شایــــــد

هوای دلهــــــره هایمان راما خستــــــه نیستیم فقط کمــــــی منتظریــــــم تا بنفشه ها باغچــــــه را فرش

 کنندوآینه چشمامـــون فقط گلها را منعکس کنند چقدر دل تنگــــم کسی مارا در تاریکی رهـــا خواهد کرد

 آیــــــا؟فانــــــوس برای رسیدن زیباســــــت...نــــــه شکستــــــــــــن...

پــــــس ای مهــــــــــــربان : برایــــــم و تاریکــــــی هایــــــم اگر لبخنــــــدی نــــــــــــداری

فانوســــــــــــی بیــــــــــــاور...

راستی یادم رفت چشماتو ببند تا احساسمو بفهمی حالا زمزمه کن

امضــــــــــــــــــــــــــــــا : مـتـــــــــــــــــــــــــــــراژ

نوشته شده در 21 Dec 2009ساعت 10 AM توسط مــــــــــــــــــــــــتراژ| |

      

       همه نارضایتی ها، همه ناخوشحالی ها و همه " نا ... " های دیگه رو زیر

      خروارها خاک دفن میکنم ... نفس راحتی میکشم ...

       روزهام خوب میگذرن ... راضیم به همین آرامش ... راضیم به همین خوش بودن

      شایدم الکی !

      اما یه باره  آتشفشان فوران میکنه ... یه فوران بیصدا و خاموش ...  پر از

      احساسات گم و نامفهوم ..

      خیالم بوی خامی می دهد ؛ بوی گندیدگی ...

      خوابهایم روز به روز مبهم تر می شوند و بی تعبیرتر ...

      سلولهای خاکستری مغزم؛ رو به بازنشستگی یا شاید هم از کار افتادگی ...

      دلم خسته از کنکاش های بیهوده، هر چه را که می پوید نایافتنی است ...

      چقدر چیز برای یادگرفتن زیاد است، نمیخواهم یاد بگیرم ! ... میخواهم تنبل

      ترین شاگرد این دنیا باشم ... نوبت اول زندگیم را تجدید، نوبت دوم را تجدید و

      سوم در آستانه مهر قرمز مردودی ...

      خسته از قصه های تکراری ، خسته از نفهمیدن ها و خسته از گره کوری که با هر

      دستی کورتر میشود؛ خسته از شنیدن حرفهای تکراری که نمیخواهم بشنومشان ...

      قاصدک گمشده ام را گم تر کرده ام و شب نشینم ...این هم دروغی مثل همه دروغ

      های زندگیم ...

      کسی هست که دروغ بلد نباشد ؟ کسی هست که پستوهای دلش را بتوان دید ؟ خدایم !

      خلق کرده ای چنین آدمی را ؟ خانه اش کجاست ؟ میخواهم هوایش باشم ! ...

      یه اعتراف تلخ: ازین تنهایی خسته شدم!!

      از خیلی چیزا خسته شدم؛ از این کامپیوتر؛از نت؛ از اینجا؛از  نگاهای یه غریبه

      ؛ ازینکه مسیرم و دور میکنم فقط به خاطره ندیدنش...

      اینقدر حرف برا گفتن دارم که ترجیح میدم سکوت کنم !

      دعا کن ... دعا کن تا منم مثل تو بشم ... درست نفهمم ... اصلا نفهمم ... به

      همه چی بخندم ...  ادمام خوب باشن وصادق ... دعا کن ... دعا

نوشته شده در 2 Sep 2009ساعت 7 PM توسط مــــــــــــــــــــــــتراژ|

 

شب آخریه که توی اتاق خودم میخوابم  شب آخریه که از هوای شهرم تنفس میکنم

شب آخریه که به این شهر بزرگ نگاه میکنم شب آخریه که تا نصفه شب با

 گوشی به  عکست حرف میزنم

همه دوست دارن "اولین" ها رو ثبت کنن اما من

دارم به "آخرین" رو ثبت میکنم

امشب وقتی آخرین نگاهو به پارک انداختم

دوباره چشمام اشکی شد من همیشه دختر محکمی بودم

یاد اون روز افتادم که با نگاه مهربونه تو شکستم اره شکستم خرد شدم

بهم گفتی من این نگاه  اشک آلودتو نمیخوام من این دستای لرزون تو نمیخوام

من این حال امروزتو نمیخوام من ..

من اون شب هزار بار مردم ....

کجاست اون دستای گرمت که وقتی دستمو میگرفت از غصه ها دور میشدم؟

کجاست اون شونه های محکمت که بارها جلوی شکستن منو گرفت؟

من این شونه های لرزونو نمیخوام....

من همون شونه های محکمتو میخوام!

من همون "چشم مهربونو عاشقه" چند ماه پیشمو میخوام!

یادته گفتی " روی من حساب کن!"؟ آره؟ یادته؟

من نمیتونم اون دستای مهربون که شونه هامو نگه داشته بود تا نلرزم ، رو لرزون ببینم

من نمیتونم اون نگاه مخملی رو خیس و اشک آلود ببینم

من فردا میرم برای همیشه از زندگیت هر چند که خیلی وقته

از زندگیت رفتم ولی این اجازه رو بهم بده که اینجا از تو بگم از خودم

 خدانگهــــــــــــــــــــــــدارت عزیـــــــــــــــز دلم

نوشته شده در 24 Aug 2009ساعت 6 PM توسط مــــــــــــــــــــــــتراژ|

 

 

سلام به همه دوستای گلم امروز برعکس روزای دیگه خوشحالم

خوشحالم چون حالش خوب شد نه خوبه خوب ولی چشماش و باز کرد فداش بشم

ولی من که ندیدمش مهم اینه که بیدارشد هورااااااااااااااااا

ولی بازم ناراحت چون به خدا قول دادم که بیدارشه بسپرمش به خودش و دیگه برا خودم نخوامش

خیلی سخته ...........

از همه دوستام که برامون دعا کردن ممنون خطر گذشت و فقط مونده یه سری درمان ساده

که خوشگلم تحمل کنه تموم میشه میشه سالمه سالم

نوشته شده در 15 Aug 2009ساعت 11 PM توسط مــــــــــــــــــــــــتراژ|

 

 

 

دلم بدجوری گرفته از خودم از دوستای گلم که یکی یکی دارن اب میشن و من میبینم

 ولی نمیتونم کاری براشون بکنم البته به جز صحبت باهاشون امیدوارم خدا به هممون کمک کنه

 واما خودم که هر طرف رو نگاه ميکنم تو رو ميبينم عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..

اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم...

می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری..

می ترسم اين بغض هزار سالهبه تو هم سرايت کنه...

 من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم..

می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!!

مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!!

روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که …………

هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نمیشم..!! ياد اون

 چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز

 نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با

 شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر

بميری  که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف

بشن تا نگاهی که به توخيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟

ميدونی...

 من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومداما از زلزله بم هم مخرب تر..

چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدونی...

تو هيچوقت نتونستی ذهنمو بخونی..

اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی..

صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق

  کاش  وقتی میگفتم دوست دارم با بند بند وجودم میگفتم...

اما هیچ وقت نفهمیدی...

اما بازمميخوام از تو بنويسم ..

ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی......

 

نوشته شده در 9 Aug 2009ساعت 1 PM توسط مــــــــــــــــــــــــتراژ|

شاید قرار نبود این همه بمونم که حالا موندنم برات درد شده دوستت دارم و تاوان این دوست داشتنم

 هرچی میخواد باشه  میدم حتی اگه نبینی شون و چشماتو روش ببندی  حتی اگه باورش

 نکنی  دوستت دارم و اگه نرفتم واسه این بود که نگرانت بودم واسه این بود که دوست داشتم 

اره دوست داشتم . تو هیچ وقت نفهمیدی دلیل نرفتنم رو هیچوقت و هیچوقت هم این دختر نتونست

به تو بگه که چقده دوستت داره


ولی اینبار میرم میرم چون بیشتر دوستت دارم  برای همه زخمهایی که زدی و براشون گریه کردم

 برای همه لحظه هایی که یادم میارن که تو منو دوست نداری

نمی دونم !


از دست خودم ناراحتم که چرا باید باشم و مایه اذیت باشم و حالا که قراره باشم چرا اینطور باید باشم


هیچ وقت ندونستی که میدونستم تو بودی در کنارم و نبودی در کنارم !

من دست تو رو میخواستم و دستت بود و برای من نبود !

من شونه هات رو  میخواستم ، اره  شونه هات بود اما برای من نبود !


و حالا یاد گرفته ام در اوج تنهاییهام یه گوشه ای بنشینم و زانوهامو  بغل کنم و تنها باشم .

خودم باشم و خودم و خدای خودم  


 راستشو بگو .. تو دلت ..تو تنهاییهات چند بار با خودت بهم گفتی روزگارم سیاه باشه ؟؟

 خوب مگه  نیست مگه نبود ؟؟  منو  از سیاهی نترسون عزیز دلم من تو سیاهی ها زندگی کردم  

 منو از غرق شدن تو دریا نترسون من خیلی وقته شدم ملکه اعماق دریا ، ملکه تنهایی ها  !

 چه واژه ای ملکه اعماق دریا ! ملکه ای تنهایی ها  !

ملکه ای که نه کسی عشقش را دیده  نه کسی وجود ش رو ! از این تکراری بودن خسته ام !

برای دلیل هایی که باید بیارم هم خسته ام ! خسته ام !

من میخواهم بی پاسخ به دلیل ها زندگی کنم .... ز ن د گ ی

دلیــــــــــــــــــــل...دلیــــــــــــــــــــل...دلیــــــــــــــــــــل...دلیــــــــــــــــــــل...

برای همه چیز باید دلیل بیارم  دیروز به دیوارآبی اتاقم گفتم : های دیوار خوب شد نفس کشیدن

اجازه نمی خواد وگرنه برای هر دم و بازدمم هم باید دلیل می یاوردیم

های ! تو چرا نفس می کشی ؟

نفس نکش ! با توام ! دلیلت چیه برای نفس کشیدن ای آدم ؟

همیشه من مقصر بوده ام ، من ! اینبار هم من مقصرم مقصر به خاطر آون چیزی که دوست داشتم باشم

 و نگذاشتی ...

مقصر به خاطر آاون  چیزی که خواستی باشم و نشدم من مقصرم مقصر به خاطر اینکه همیشه دوست

 داشتم فراتر از زمین باشم و حالا نه تنها  روی زمین نیستم بلکه به زیر زمین رفتم .

هی دخترک ! تو باید واقع بین باشی می فهمی ! واقع بین ! تو باید زندگی کنی همونجوری که میخوان

 نه همون جوری که میخوای مینویسم ، مهم نیست بخونی یا نه


فقط دوست دارم بدونی این روزها بیشتر دوستت دارم 

حرف هیچ کسی رو  هم نمی خوام گوش بدم بذار بگی و بگن دارم اشتباه می کنم  خیالی نیست

 مـــــــــن دوســــــــــــــــــت دارم

بیشتر از همیشه دوستت دارم گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم زیر آوار فرو ریخته ی عشق

از دلم چیزی نمونده که به تو بسپارم مراقب خودت باش...

خدانگهدار گلم برای همیشه ولی نه ..

 

نوشته شده در 28 Jul 2009ساعت 0 AM توسط مــــــــــــــــــــــــتراژ|

 
 
 
 
بعضی وقتها هست که احساس می کنی افتادی ته يه چاه... يعنی... همه چيز تاريکه...
 
حتی ديواری نيست که دستت رو بهش بگيری و بالا بری... ولی ميدونی که چاهه...
 
يه چاه عميق... عميق ترين چاهی که تا به حال ديدی... دلت ميخواد يکی پيدا شه و دستتو بگيره...
 
 ولی هيچکس نيست... هيچکس... دلت ميخواد گريه کنی... زار بزنی...
 
ولی حتی هيچکس نيست که بتونه به هق هقت گوش بده... بتونه شونه باشه...
 
اينجور وقتاست که... اينجور وقتاست که هيچی نيست... هيچی...
 
 حتی اشک هم ياريت نميکنه... اينجور وقتاست که حس می کنی چقدر از مردمان
 
دروغگو بدت مياد... چقدر از دو دو تا چهارتا نفرت داری... کی ميفهمه؟...
 
يه نفر، يه گوشه دنيا افتاده ته يه چاه و دلش ميخواد زار زار گريه کنه اما نميتونه ...
 
مدام فرياد ميزنه: آی ايها الناس اين دل داره ميتــــــــــرکه... داره له ميشه...
 
اين دل ... داره خفه ميشه... ولی هيچکس صداشو نميشنوه...
         
نوشته شده در 22 Jul 2009ساعت 3 PM توسط مــــــــــــــــــــــــتراژ|

 

بیا ببین, آره بیا ببین منی که میگفتم هیچ موقع گریه نمیکنم , الان تو چه وضعی ام ميان انبوهی از

خاطراتم نشسته ام ، و به ياد ارزوهای قديمی ام هميشه ارزو ميکردم روزی نقاش باشم تا ميتوانستم

 رويای با تو بودن را روی صفحه ی دل حک کنم ارزو می کردم نقاش باشم تا نقش ان دو چشم سياه

مهربانت را حک کنم يا ان نگاه پر از عشق صداقتت را حک کنم کاش نقاش بودم تا می توانستم ان

لبخند دل نشينت را حک کنم کاش نقاش بودم تا ميتوانستم ان لب خوش رنگت را حک کنم کاش نقاش

 بودم نقشی از پيوند و وصال را به تصوير ميکشيدم کاش نقاش بودم پيوند دو عاشق را به تصوير

ميکشيدم، فکر نميکردم روزی نقاش باشم و به جای پيوند ،رفتنت را به تصوير بکشم فکر نميکردم روزی

 نقاش باشم و اشک چشمانم را شکست دل بيمارم را به تصوير بکشم فکر نميکردم روزی نقاش باشم

 درد جدايی را انتظار طاقت فرسا را فراغ يار را به تصوير بکشم اری من نقاشم يک نقاش دل شکسته که

 روزی ارزو داشت پيوند دو عشق را به تصوير کشد ولی امروز من تصوير جدايی را به تصوير کشيدم

دوســـــــــــــــــــت داشتن دل ميخــــــــــــــواد

 نـــــــــــــــــــــــــه دليـــــــــــــــــــــــــل !


از تــــــــــــــــــــــــــــه دل دوســــــــــــــــــــــــــــت دارم

 بــــــــــــــــــــــــــــی دليــــــــــــــــــــــــــــل !  

نوشته شده در 13 Jul 2009ساعت 7 PM توسط مــــــــــــــــــــــــتراژ|

 

امروز رفتم پیش فاطــــــی گفتم از این حالو هوا بیرون میام یه تنوع کوچولو هم

خودش کلی واسم همین که رسیدم دیــــــدم

اون باچشم پر از اشک اومد تو نشست پیشم گفتم چی شد

برام تعریف کرد ، عوض دلداری دادن خودمم باهاش هــــــای هــــــای گریه کردم یاد خودم

افتادم اخه خیلی از کاراشــــــون ، حرفاشــــــون ، شبیه خودم بود،

یاد خودم افتادم خــــــدای من اومدم بیرون داغــــــون تر شدم . العانم که داغــــــون تر از ظهر،

برگشت که داشتم میومدم خونه انقد دعا کردم انقدر خــــــدا ،خــــــدا کردم

 که ببینمش فقط ببینمش همیــــــن ولی انگار توی این شــــــهر

خراب شده همه هستن الا خودش ، نبود که نبود ، خدایا حرف دارم باهات خیلی

حرفای که زدمو جوابمو نگرفتم دلم گرفته ، خیلی خیلی دلم درد میکنه ...

 بغض جلوی گلومو گرفته نمیتونم حرف بزنــــــم .. خــــــدایا تنها شدم ..

تنها تر از همیشه دیگه هیچ کسی رو

 ندارم همه رفتن از کنارم رفتن دیگه دوستی هم ندارم که به حرفام گوش بده

 خــــــدایا چــــــرا بامن قهری چــــــرا باهام حرف نمیزنی چــــــرا جوابمو نمیدی

 انقدر افسرده شدم که حس میکنم ، نگاه سنگین بقیه روبه خودم میفهمم ،

 دلــــــم واسش تنگ شده مگه من چیز زیادی خواستم ازت خدایااا ،  اگه قسمت

نبود اگه تو نخواستی پس چرا نمیزاری فراموش کنم خدایا ازت شاکیم چرا جواب منو نمیدی

 مگه من بنده تو نیستم ،  مگه من دل ندارم ، من با بقیه

اخه چه فرقی دارم ، چرا گریه های منو نمیبینی ،  چرا صدای منو نمیشنوی

خدایا دیگه حتی تو هم منو دوست نداری این و حس میکنم ، مگه من

 از تو توی این دنیای به این بزرگی چی خواستم که بهم ندادیش من که

بهت قول دادم حواشو داشته باشم من که بهت قول دادم دلشو نشکنم من

نشکندم چرا اون شکند چرا؟؟ خدایــــــا پس کی جواب منــــــو میدی ؟

من باید از کی بپرســــــم ؟؟ خدایــــــا خسته شدم دیگه درس بخونم نیستم کنکــــــورو چیکار کنم

نوشته شده در 4 Jul 2009ساعت 8 PM توسط مــــــــــــــــــــــــتراژ|

 

خدایـــــــا چقدر دلم گرفته، چقدر غمگینم، دلم خیلی سنگین شده،

 دلم گریه می خواد. خدا جونم دل کوچیکم دیگه تحمل نداره دیگه صبر و طاقتش تموم شده.

 کاش میشد بی هیچ مزاحمی گریه کرد دلم برای هـــــــق هـــــــق زدن تنگ شده

خیلی وقته از آروم و بی صدا گریه کردن خستـــــــه شدم.

خیلی خوبه که این وبلاگو دارم همدم تنهاییام شده هر وقت هیچ کس منـــــــو نمیخواد

بازم میتونم بیام و حرفامو بزنم حرفایی که هیچ کس حوصله اشو نداره شاید خیلی وقتا

حوصله همه رو سر میبرم حتی خودم اما میخوام با کسی حرف بزنم که همیشه ...

ببخش که هر وقت غصه دار میشم پیشت میام و صدات میزنم، بنده خوبی نیستم

 اما نخواستم بد باشم خدایا تو اگه بخوای همه چیز خوب میشه خدایا بخواه که منم خوب بشم

دیگه از این همه تکرار خسته شدم از کارای تکراری از صورت تکراریم از این همه درد، از این همه غصه،

 خدایا میگی چیکار کنم خدایا به دلم کمک کن اشکام میخوان بیان پایین خدا جونم کمک کن خدایا دلم

برات تنگ شده برای وقتایی که خدا خدا میکردم دلم برات تنگ شده برای همه ی نمازایی که خوندم برای

 سوره ی یس الرحمن واقعه برای آیت الکرسی برای اون

دعـــــــاهای ناب شبـــــــونــه برای قـــــــران خوندن برای همه چیز..

آخ که چقدر دلـــــــــــــــــــــم گرفتـــــــه

خدایـــــــا...

         خدایـــــــا...

                    خدایـــــــا ...

خدا جونم خجالت میکشم چیزی بخوام اما کـمکـــــــم کن.

 

نوشته شده در 30 Jun 2009ساعت 11 AM توسط مــــــــــــــــــــــــتراژ|


Design By : Night Skin